عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
49
شرف النبي ص ( فارسي )
هنوز در شك بود كه او محمدست . ( 1 ) محمد عليه السلام او را بشارت داد بدانچه او و ميسره سود كرده بودند . خديجه گفت : ميسره كجا است . گفت : او را به باديه بگذاشتم ، و او نيز زود بيايد . خديجه گفت : باز گرد و ميسره را گوى تا زودتر بيايد . و غرض او آن بود تا بداند كه او محمد هست يا نه . پس محمد عليه السلام بر نشست بر ناقه و براند ، و خديجه بر بالاى غرفه رفت و مىنگريست ، و يقين دانست كه او محمد است عليه السلم . و در آن فكرت مىبود تا رسول عليه السلم با ميسره باز آمد . ( 2 ) پس خديجه ميسره را به خالى بنشاند و گفت : احوال محمد با من راست بگوى اندك و بسيار . ميسره گفت : اى خديجه ، بحيراى راهب مرا خبر داد كه محمد پيغمبر خدا است ، و مرا گفت او را از جهودان نگاه دار كه ايشان دشمنان اواند ، و خداى ايشان را برو دستى نداده است . خديجه گفت : اين سخن پنهان دار ، برو تو و فرزندانت آزاديت ، و ترا از مال من ده هزار درم هست . و محمد را عليه السلم گفت : برو و بو طالب را بگوى تا بامداد پگاه اينجا آيد . پس رسول عليه السلم بيامد و بو طالب را بگفت . ابو طالب انديشناك شد و گفت : اى پسر ، خديجه مرا كجا مىبرد . مبادا كه از تو دل ماندگيش است و ترا به من باز مىدهد . و آن شب در جامهء خواب بر خود مىپيچيد ازين فكرت و غم . پس رسول صلى الله عليه و سلم گفت : اى عم ، غم مخور كه خداى مرا روزى بدهد ، و اوست بهترين روزى دهندگان . ( 3 ) چون بامداد شد ابو طالب و محمد آمدند به در سراى خديجه . او از پس پرده بو طالب را گفت : برو پيش عم من عمرو بن نوفل ، و او را بگوى تا مرا به زناشوهرى به محمد پسر برادرت دهد . بو طالب گفت : اى خديجه ، استهزا مكن كه تو كنيزك خود را به محمد ندهى . خديجه گفت : اين كار خداى تعالى كرده است ، تو برو پيش عم من و با وى بگوى . پس بو طالب با ده كس از بزرگان عرب به در سراى عمرو بن نوفل شدند . او را ديدند به شراب مشغول ، و مست و خوش ايستاده ، بر وى سلام كردند . او